پیدا





تو برو کشکت را بساب.

درخواست حذف اطلاعات

image result for ‫کشک س ‬‎ image result for ‫کشک س ‬‎ ⇦ می گویند روزی مرد کشک س نزد شیخ بهائی رفت و از بیکاری و درماندگی شکوه نمود و از او خواست تا اسم اعظم را به او بیاموزد، چون شنیده بود ی که اسم اعظم را بداند درمانده نشود و به تمام آرزوهایش برسد. شیخ مدتی او را سر گرداند و بعد به او می گوید اسم اعظم از اسرار خلقت است و نباید دست نااهل بیافتد و ریاضت لازم دارد و برای این کار به او دستور پختن فرنی را یاد می دهد و می گوید آن را پخته و بفروشد بصورتی که نه شاگرد بیاورد و نه دستور پخت را به ی یاد دهد.

⇦ مرد کشک ساب می رود و پاتیل و پیاله ای یده شروع به پختن و فروختن فرنی می کند و چون کار و بارش رواج می گیرد طمع کرده و شاگردی می گیرد و کار پختن را به او می سپارد. بعد از مدتی شاگرد می رود بالا دست مرد کشک ساب دکانی باز می کند و مشغول فرنی فروشی می شود به طوری که کار مرد کشک ساب اد می شود.

❄️⇦ کشک ساب دوباره نزد شیخ بهائی می رود و با ناله و زاری طلب اسم اعظم می کند. شیخ چون از چند و چون کارش خبردار شده بود به او می گوید: «تو راز یک فرنی پزی را نتوانستی حفظ کنی حالا می خواهی راز اسم اعظم را حفظ کنی؟ « تو برو کشکت را بساب.»